۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

شادی دلها

ز شهر هری خواندم این سرگذشت

که یحیای عمــّار* چون درگذشت

بدیدند یـاران به خواب انـدرش

یکی هــاله از نور گرد سرش

بگفتند خوش باشی ای نیــکمـرد

بگو قصــــّه تا با تو یزدان چه کرد

بگفتــــا مرا کـار دشـوار بود

هـنر اندک و عیب بسـیار بود

دل از بیم عــدل الــهی دو نیم

و لیکن امـیدم به لطف عمیـم

نـدا آمد : ای از سعادت به دور

در انبان چه آورده ای جز غــرور؟

گرت گفتــهء نغز و دلکـش نبود

تو را جــای جز اندر آتـــش نبـود

ولیــکن تو را نزد ما رتبتیســـت

که پاداش بــهر نــکو خدمتیــــست

مـگر یاد داری که آدینــه یــی

دلــی بودت از مِهر گنجیــنه یــی

ز حق دوستان داشـتی انجمـــن

تـــو را دلنشــین بود از ما سـخن

ز معشــــوق گفـتی برِ عاشــقان

یکی نغز و شــورآفـــرین داســتان

غریبــی از آن انجمـن می گذشــت

شـــــنید آن سخنها و دلــشاد گشــت

ز غم رســت لخــتـی دل آن غریب

غریب شـما بود و مــــا را حبــیب

فزودیم از آن پایـگــاه تو را

بشُــــستیم خطّ گــناه تو را

چو خواهی که شــادت کـــند کردگار

دل دوسـتان خُــدا شـاد دار

*یحیی بن عمار امام هری و از متقدّمان بوده است.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی