۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

روی نیکو

ایا مانده از دودۀ راستان

زفوشنجیان بشنو این داستان

که سـرهنگی از چشم فوشنج شاه(*)

بیفــتاد و شد روزگارش تــباه

به زندان تاریکـــــش انداخـــتند

گرفتار بند گران ســاخـــتند

نیارسـت یک تن ز یاران مرد

که راهی بیـابد به درمان درد

یکی نازپرور پرسـتار داشت

که خطّی خوش و نغز گفتار داشت

نشسـت آن پریروی فرّخ سرشت

یکی نامه خواهشـگرانه نوشــت

به کاخ آمد و روی نیـکو ببـست

بر دادخواهان به صف بر نشســت

چو نوبت رســیدش فراتر خـزید

ســخـنهای نغز و روان برگزید

بگفـــتا منم فرش اورنگِ شاه

کمینه پرســتار سرهنگِ شـاه

ببخشا که سـرهنگ را نیست کس

به جـز ایزد و شـاه فریاد رس

بفرمود کای دُخت پوشـیده روی

به یاوه ســــخن چون ندانـی مگوی

که سـرهنگ را تیره شد فرّ و هنگ

فروکوفت باید ســـرش را به سنگ

رها کن سـخن، بیش پوزش مخواه

که ســنگین بود مهـــترت را گناه

بگفـتا که شـاها ندارم سـتیز

نگر تا شـفیعش سبک نیست نیز

پریچـهر پرده ز رخ برگرفت

تو گفتی دل شـاه آذر گـــــــرفت

بگفتا که بخشـیدمش خیز! خیز!

که حـقّا که دارد شـفیعی عزیز

چنین اســت تأثـیر روی نـکو

خوشـا گر بود یارِ خوی نکو

بود در خبر کایزد ذوالجلال

جمیل است ازآن دوست دارد جمال

خوش آن کس که چون دیده وا می کند

تماشـای صنع خـدا می کند

------------------------------

* اشاره به عبدالله بن طاهر فوشنجی

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی