۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

آشیان کهن

دوستی گفت ندیدست چو من بی وطــنی

هــرزه گردی که بچیـــنم سمن از هر چمنی

گه سخن از ری و شیراز و صفـاهان دارم

گاه از سعدی و از دلبـر شــیرین سـخــنی

گاه گــویــم ز خجند و ز سمرقـــند چو قنــد

گاه با اهــل فـرنگ است مـرا انجمــنی

گاه بـا راهبـه در دیر سخن می گویــــم

گه به بتخـانه شــوم هم نفــــس برهمـنی

آنکه هست اهل سخن، بیند و داند که مراســت

شیـونی بهر وطن، هر غـزلی، هر سخنی

وطن من دل یاران و عـزیزان منسـت

گـر عزیزی نبود، نیز نباشـد وطنی

وطنی داده خداونـد مرا همچو بهــشت

یابد اینگونه وطن، بیوطنی، همچـو منی

دل آزرده بدین شهـر که هسـتم بستم

کـِش بماند به هری، هــر چمنی، هــــر دمنی

گه به ســـودای هریرود شـتابم لـــب ِ رود

گاه با یــاد خیابان به بــر نـارونی

گیردم دسـت خیال و ســـوی کابل ببرد

از رهی یاسمنـی، از گذری نســــــــترنی

پای سـروی، لب جویی، بغـل ناجویی

در بغل همچو سبـو دفتر شعـر کهنی

گرچه اینجا سخن جام و سبو نیست که نیست

مفـتی دُرّه زنی، محتسـب خم شکـنی

زادگــــــاه تن من دامــــــــن پاک هری است

دامن خـاکی ازان هسـت برایـــم خـــتنی

هم روان تـــازه من از جنّت کابل دارم

دارم ای دوست چنـین جانـی و اینگــونه تنی

نامه یی می رسـدم گاه ز یاری آنسان

که بدان پیــر رسد بوی خوش پیرهـنی

بیستون است غــــم و زندگــــیم شیرین است

سخنم تیشــه و اندیشــۀ من کوهکنی

داشـتم گر هنراز مهــر خراســانم بود

بود اگــر طبع روانی، ادبی، علم و فنی

آشــیان کهن خویش کی از یــــاد برم؟

غافل از یـــاد خوشـش نیست مرا دم زدنی

دل بهر سو که روان گشــت برد دلشده را

دل شتر نیسـت که بستــــنش توان با رسنی

آنکه با یاد خوشـــش غمکــده عشرتکده است

در دلم هســت و ندارم سـر بیــت الحـزنی

آصف فکرت

اتاوا، 29 دسمبر 2007

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی